تبلیغات
koreanstar - خاطرات گمشده ی خون آشام-فصل1_پارت10
Just korea

خاطرات گمشده ی خون آشام-فصل1_پارت10

جمعه 1392/04/14 10:07 ب.ظ

نویسنده : Fati
ارسال شده در: suju ، snsd ، 2NE1 ، FX ، JYJ ،
سلللللللللللللللللللللام...امیدوارم خوب باشین...دیگه به اونایی که بدن کار ندارم!!!بالاخره انگشتای تنبلمو بکار انداختم و فیک رو اومدم بذارم!!!بعضی از دوستان اصرار کردن...منم خجل کردم(بچه ها...رفتیم تو خط ادبیات!!!معلممون خونسسسسسسسسرد بودش!!!اصلا ما تو کار این بشر مونده بودیم...هیچوقت صداش بالا نمیرفت!!!) و اومدم گذاشتم...بیانه به خاطر تأخیر...خیلی سرم شلوغ بود...فقط وقت داشتم خبر بذارم!!!خبببببب...بریم سراغ داستان...احساس میکنم ایندفعه بیشتر نوشتم...به نظر شما چی؟؟؟یا منو توهم زده؟؟؟؟(بعید نیست تو توهم باشم!!!چون خواهرم امروز منو دیوونه کرد...دیگه وارد جزئیات نمیشم...چون نمیخوام سرتونو بدرد بیارم!!!(چقدر دختر ماهیم...اصلا بهتر از منو دیدین؟؟؟)
VampireKyuhyun7

زمان حال

اتاق بشدت از سیاهی شب تاریک شده بود.خواب نبود ولی چشمانش را بسته وغرق افکارش شده،انگار که خوابیده بود.(از اون موقع به بعد،دیگر با کیوهیون به گرمی قبل نبودم!!!...ازش دوری میکردم و بعضی وقتا اونو از بغل کردنم و حتی دیدنم محروم میکردم!!!...بااینکه عذاب وجدانم داشتم ولی جرأت نزدیک شدن بهش رو نداشتم!!!...به هر حال حقیقت رو نمیشه تغییر داد...اینکه...کیوهیون هم یه خون آشامه!!!)

کیبوم دوش گرفته بود و درحالی که با حوله موهایش را خشک میکرد،به داخل سالن آمد وچشمش به سولی افتاد.(خدای من...این دختر اصلا به فکر خودش نیست!!!...با این وضع که خوابیده حتما سرما میخوره!!!)سپس پتویی را آورد و روی سولی انداخت.

-کیبوم...یه لحظه بیا بیرون باهات کار دارم!!!

کیبوم برگشت و کیوهیون را دید که به چهار چوب در سالن تکیه داده بود.سپس گفت:باهام چیکار داری؟

-وقتی بیای میفهمی!!!

کیبوم به تبعیت از حرف کیوهیون به بیرون از خانه به راه افتاد و کیوهیون نیز پشت سرش شروع به حرکت کرد.وقتی به حیاط خانه رسیدند،کیبوم رو به کیوهیون کرد:خب...حالا میتونی بهم بگی چیکارم داری؟؟

-"ازت میخوام که خیلی مراقب سولی باشی!!!"کیوهیون درحالی که به کیبوم نزدیک میشد،این حرفها را میگفت.

-"هه...چیشده که جناب کیوهیون همچین درخواستی از خون آشام پایینتر از خودش داره؟؟"کیبوم با لحنی تمسخرآمیز گفت.سپس ادامه داد:حالا چرا من؟؟

-چون تو بهش خیلی نزدیکتری!!!...اون بیشتر بهت اعتماد داره تا به من!!!

-"جدی؟؟...این برای تو یه ضعفه که کسی نمیتونه بهت اعتماد کنه!!!"کیبوم با همان لحن تمسخر آمیزش گفت.

-چقدر حرف میزنی!!!...حالا مراقبش هستی؟

-قبل از اینکه آقا بخواد،من خودم قصدی کمتر از این نداشتم!!!

-خیلی خوبه که حرف همدیگرو میفهمیم...درضمن این تنها راه موندنت در آکادمیه!!!...مظیفه ات محافظت از سولیه...درغیراین صورت...باید با هرچی که الان داری،خداحافظی کنی!!!

-هه...اینو باید یک تحدید حساب کنم؟؟؟

-میتونی اینجوری فکر کنی!!

-"چطوری باید اعتمادتونو جلب کنم؟؟"کیبوم درحالی که در اتاق آقای پارک،در روبرویش ایستاده بود،همچین سوالی را ازش پرسید.

یوچون با تعجب به کیبوم خیره شد:چرا همچین سوألی رو ازم میپرسی؟؟...منکه بهت اعتماد دارم!!!

-نه...میدونم...چیزه...امممممممم...خب...منظورم این بود که...

-که چجوری اعتماد سولی،جائه جونگ و کیوهیون رو جلب کنی،درسته؟؟؟

-آره...تقریباً همینو میخواستم بگم!!!

-باشه...بهت کمک میکنم...یک گزارش این اواخر اومده که راجع به وجود یک خون آشام وحشی در اطراف شهره!!!...البته رسانه ها گفتن که یک حیوون درنده اس!!!...حدود220نفرو تاحالا با بدنی خالی از خون پیدا کردن!!!...کسی نتونسته بگیرتش...تو میتونی کارشو تموم کنی؟؟؟

-معلومه...میدونی کجاها میتونه باشه؟؟؟

-خبببببببب...بیشتر خرابه های اطراف شهر رو بگرد...شاید اونجاها باشه.

-فهمیدم...من میرم.

-کیبوم؟؟؟

-"چیه؟؟"کیبوم درحالی که در را باز میکرد،چرخید.

-مراقب خودت باش!!!

-ممنون ولی...من یه خون آشامم پس...جای نگرانی نیست!!!

سپس در را بست و به راه افتاد.

-"سلام بچه ها...شما کیبوم رو ندیدید؟؟؟"سولی درباره ی کیبوم از بچه های روزانه پرس و جو میکرد.چون اون روز تا آخر زنگ مدرسه،تو کلاس نبود.

دانش آموزان روزانه به نشانه منفی سرشونو تکان دادند:نه...متأسفیم سولی!!!

-آها...اشکالی نداره!!!

سپس بطرف لونا با ناامیدی رفت و کنارش روی نیمکت نشست.سرش را روی شونه اش گذاشت و با لحنی کسل گفت:آخه من با این پسره چیکار کنم؟؟؟...هیچی بهم نمیگی و یکدفعه غیبش میزنه!!!

لونا در حالی که وسایلش را داخل کیفش قرار میداد،گفت:از دست تو سولی!!!...دختر...آروم بگیر!!!...هرجا باشه برمیگرده...جنگ که نشده!!!

-"آهههههههههههه...نمیدونم...دارم از نگرانی میمیرم...نه...دیگه نمیتونم تحمل کنم...من میرم بیرون از مدرسه بگردم...شایدم...برم بیرون از شهر ولی باید پیداش کنم!!!"سپس با عجله از جایش پاشد.

لونا با نگرانی گفت:اوا...نرو جایی...اتفاقی ممکنه برات بیوفته!!!

اما سولی انگار که چیزی نشنیده،از کلاس خارج شد ولی قبل از اینکه از محوطه مدرسه بیرون بیاید،صدای پدرش و جائه جونگ را شنید که باهم حرف میزدند.پس فال گوش ایستاد و به دقت به حرفهایشان گوش میداد.

-"چچچچچچچی؟؟؟...اون میخواد اعتمادمونو جلب کنه؟؟؟...این بچه مثل اینکه ما رو نمیشناسه...چطوری نمیدونه که بهش اعتماد نداریم؟؟"جائه جونگ با لحنی متعجب حرف میزد.

-راستش...منم یه وظیفه بهش دادم...ولی...الان پشیمونم!!!

-چی؟؟؟...تو بهش گفتی چیکارکنه؟؟

-درباره ی اون خون آشامی که دراطراف شهر بود،براش توضیح دادم و...

-و گفتی که گیرش بیاره و بکشتش!!!

-درسته...میدونم کار درستی نکردم.

-نه...الان فکر میکنم میبینم خوب کاری کردی!!...باید یاد بگیره که خون آشاما رو بکشه و احساس تأسف نکنه!!!

سولی با شنیدن این سخنان،بسرعت بطرف خارج از شهر دوید.

-"اَه...یه سونگ چقدر کندی...تندتر راه برو...مطمئن نمیمیری!!!"ساندرا درحالی که با یه سونگ راه میرفت،سرش غر میزد.

-اصلاً حوصله ندارم دنبال یه خون آشام بی ارزشی مثل اون بگردم!!!...آخه چرا ما انتخاب شدیم؟؟؟

-این سوألو ده بار پرسیدی!!!...اگه جوابشو میدونستم بهت میگفتم!!...دستور کیوهیون چون و چرا نداره...حالا تن مبارک لعشتو یکم تکون بده تا شاید بتونیم پیداش کنیم که مطمئنم با وجود تو نمیتونیم!!!

-چچچچچچچچچی؟؟؟...خودت خیلی الان فرزی؟؟؟...والا...سرعتت هم اندازه ی منه!!!

-باشه...یه سونگ خان!!!...حالا که به حرفهم نمیکنی،مشکلی ندارم ولی...بعدا به حسابت میرسم!!...هیسسسسسسسس...وایسا...فکر کنم یه صدایی شنیدم!!!

-چی میگی؟؟؟...کدوم صدا؟؟...بس که غر زدی تو هم زدت؟؟؟

-هیسسسسسسسس...فکر کنم کسی اونجاس!!!...خیر سرت خون آشامی...صدا رو نمیشنوی؟؟؟

-اِه...یه صدایی شنیدم!!!...فکر کنم کسی این اطراف باشه!!!

-زحمت کشیدی...من قبلا تشخیص دادم...یه چیز جدیدتر کشف کن!!!

ناگهان سولی از لابه لای بوته های روبروشون درآمد و با تعجب به آنها نگاه کرد:ساندرا؟؟؟...یه سونگ؟؟؟...اینجا چیکار میکنین؟؟

ساندرا و یه سونگ با تعجب به هم نگاه کردند.سپس ساندرا گفت:ما هم میخواستیم همین سوألو ازت بپرسیم!!!...چرا به همچین جای خطرناکی اومدی؟؟؟

-راستش شنیدم که یه خون آشام این اطرافه!!!

-"خب...این چه ربطی به تو داره؟؟؟"یه سونگ با قیافه ای متعجب از سولی پرسید.

-کیبوم اومده اینجا تا بگیرتش...واس همین منم اومدم دنبال کیبوم!!!

-چچچچچچچچی؟؟؟...اونم اینجاس؟؟؟...ساندرا؟؟...تو میدونستی؟؟؟

-"کیوهیون چیزی دراین مورد اصلا نگفت...فکر کنم اونم نمیدونست."ساندرا با لحنی متعجب گفت.

به هر حال هرسه به راه افتادند و بعد از مدتی وارد یکی از خرابه ها شدند.سولی دوید و زودتر از آنها وارد خرابه شد.درکمال ناباوری یک خون آشام ناشناس را دید که روی پله ها  نشسته بود و حدس زد که باید همان تارگِت باشد.

خون آشام خندید و رو به او کرد:فکر کنم تو دوست اون پسره باشی...نمیدونستم همچین دوست خوش مزه ای داره!!!...امروز شانس بهم رو کرده!!!

سولی سلاح زد خون آشامیش را درآورد ولی دستی اونو به عقب کشید.یه سونگ جلوی سولی قرار گرفت و بهش گفت:برو عقب...تو دست و پام نباش!!!

سپس با دندانش انگشت اشاره اش را سوراخ کرد و خونش را بصورت شلاقی درآورد وسعی کرد تا با آن خون آشام را بگیرد ولی موفق نشد چون اون سریعتر از اونی بود که فکرش را میکرد.ساندرا هم جریان برق بطرفش پرتاب کرد ولی ایندفعه کاملاً غیبش زد.

سولی به دنبال کیبوم در راهروی خانه ی قدیمی راه میرفت که ناگهان دستی از زیر زمین پایش را گرفت و اونو به زمین زد.

خون آشام خنده ی شیطانی میکرد و سولی را بطرف خودش میکشید.اما تیری به شانه اش خورد و باعث شد که به عقب پرتاب شود.سولی با بالا نگاه کرد و کیبوم را دید که تفنگ ضد خون آشامیش را به طرف تارگِت نشانه گرفته بود و بهش نزدیکتر میشد:دستای کثیفتو بهش نزن!!!

سپس با گلوله دیگری کارش را تمام کرد.سولی روی پاهایش ایستاد و ساندرا و یه سونگ سررسیدند.یه سونگ به جنازه ی خون آشام نگاهی کرد و گفت:بدون اجازه ی کیوهیون تو این کار دخالت کردی...بهش گزارش میدیم!!!

-"هر کاری دلتون میخواد بکنید!!!"کیبوم اینو بالحنی بی تفاوت و خونسرد گفت.

بعد از اینکه آن دو رفتند،کیبوم رو به سولی کرد:حالت خوبه؟؟...چرا دنبالم اومدی؟؟...ممکن بود صدمه ببینی؟؟؟

سولی با لبخند گفت:من خوبم...ممنون که نجاتم دادی!!!

-وایییییییییییییی...کیبوم ازآخرین باری که دیدمش،خیلی خوشتیپ تر و جذابترشده...بدن عضلانی و قیافه ای مردونه داره!!!...آفرین کیبوم...خیلی خوب بزرگ شدی!!!اینا چیزایی بودن که میخواستم...همش بخاطر منه...چون تو فقط مال منی!!!...اووووووووو...یه دختر خوشمزه هم باهاشه!!!...مثل اینکه قراره چیز بیشتری گیرم بیاد...از این که کیبوم رو به این روز انداختم اصلا احساس پشیمونی نمیکنم!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -