تبلیغات
koreanstar - خاطرات گمشده ی خون آشام-فصل1_پارت7
Just korea

خاطرات گمشده ی خون آشام-فصل1_پارت7

چهارشنبه 1392/04/5 08:41 ب.ظ

نویسنده : Fati
ارسال شده در: suju ، snsd ، 2NE1 ، FX ، JYJ ،
سلام به چینگوها...دوباره سر وکلم پیدا شد!!!خب خوش اومدم!!!!بیشترتون کم پبدایین و به من سر نمیزنین که ببینین لااقل مردم یا زنده!!!!!بگذریم من همیشه باید تحمل کنم!!!(منه بدبخت!!!)با داستان اومدم چون همیشه شبا حوصله داستان پیدا میکنم، شبا میذارم!!!!!این پارتش آخرا شمارو  میکنم علامت سوال!!!!!!خب...برین ادامه تا زودتر تبدیل شین!!!!!!
250264925

خورشید غروب کرده بود و روشنی روز گرمایش را به تاریکی و سردی شب میداد.از این متعجب بودم که چرا کیوهیون، سونگمین را این همه را دنبال ما فرستاده است؟انقدر کارش مهم هست؟اما درعین کنجکاوی، مضطرب به کیبوم نگاه میکردم.(چرا اون هردوی مارو باهم خواسته؟؟؟...شاید میخواد به کیبوم چیزی بگه!!!!...یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته؟؟؟)انقدر استرس داشتم که متوجه نشدم چطوری به خوابگاه خون آشامها رسیدم.عده ی زیادی آنجا بودند و بنظر میامد همه خون آشام هستند.دور هم جمع شده بودند،لبخند میزدند،خوش و بش میکردند و جامهای شر//ابشان را که در داخل بعضی از آنها خون مصنوعی بود،بسلامتی همدیگر به هم میزدند.این صحنه منو متعجب کرده بود.اینکه این همه خوش گذرونی برای چی هستش؟سونگمین ایستاد و رو به ما کرد:سورپرایییییییییییز!!!...امشب تولدمه!!!...خوش اومدین!!!

من و کیبوم با تعجب به یکدیگر سپس به سونگمین نگاه کردیم.اون که متوجه هدف کیبوم و سولی از امدن به آنجا چه بود،با خنده گفت:چقدر بی ذوقییییییییین!!!...برای مسائل مهم حتما باید بهمون سر بزنید؟؟؟...بیاین و از خودتون پذیرایی کنین!!!

کیبوم با حالتی خسته و کسل سرش را بالا گرفت وگفت:"من هیچ علاقه به بودن باهاتون ندارم!!!!...مخصوصا اینکه جشن بگیریم!!!...من میرم!!!"سولی دست کیبوم رو گرفت و اونو بطرف خودش کشید:لطففففففففاً...بیا همین یکدفعه بمونیم!!!

-گفتم"من میرم"!!!...تو اگه خواستی بمون!!!

-ولی تنهایی...آخه...نمیشه!!!

-ولم کن دختر!!!...چه گیری کردم ها!!!

-اوپپپپپپپپپپپپا!!!!...چببببببل!!!

-یااااااا...این کلمه رو...باشه...میمونم!!!...تو هم دیگه این کلمه رو نمیگی ها!!!

-باشششششششششه!!!...خیلی ممنون!!!

اما قبل از اینکه بخواهد از خوراکی های آنجا لذت ببرد،صدایی آشنا اونو صدا زد:"سولی."با کنجکاوی به دنبال صاحب صدا رفت و اون کسی نبود جز کیوهیون.جلوی در خوابگاه، برروی کاناپه ای نشسته بود.خیلی باوقار و پرغرور بود،انگار که دنیا بر مراد دل او میچرخید.کمی از گیلاس شر//ابش که دستش بود،نوشید و دوباره با لحنی جذاب گفت:سولی...بالاخره اومدی!!!

سولی بسختی آب دهانش را قورت میداد و نمیتونست بهش نگاه کند.کیوهیون پیراهنی با زمینه جگری، همراه با چهارخانه های ریزی روی پیراهنش که خطهایش سفید بودند،شلوار کتونی تنگ سیاهی پوشیده بود و موهای کوتاهش بطور نامنظمی جلوی صورتش ریخته بودند که اونو بطرز شگفت آوری جذاب میکرد.پاهایش را برروی هم انداخته و مثل همیشه خونسرد و بی تفاوت نسبت به همه چیز بود.سعی میکرد که به اوو صورت زیبا نگاه نکند زیرا بیشتر قلبش را به تپش می انداخت.(خدای من...این چه احساسیه؟؟؟...چرا هروقت جلوی کیوهیونم دستپاچه میشم؟؟؟)ایندفعه کیوهیون گفت:"سولی و کیبوم!!!!...نزدیکتر بیاین!!!...پیش من!!!"سولی لبخند گرمی زد و از پله ها بالا رفت تا به صندلی کیوهیون رسید وکیبوم هم با بیحوصلگی کنار سولی ایستاد.کیوهیون لبخندی به سولی زد:"بیا کنارم بشین" سپس به جای خالی کنار خودش، روی کاناپه اشاره کرد.سولی با خجالت کنارش بافاصله و خیلی آروم نشست.اما کیوهیون دستش را دور سولی حلقه زد و اونو به خودش نزدیکتر کرد طوری که بدن سولی درتماس کامل با کیوهیون قرار داشت.سولی از این تماس گونه هایش از خجالت قرمز شد و قلبش بسرعت میتپید ولی کیوهیون بازهم خونسرد و بی تفاوت بود.انگار که اینکار معمولی و سولی مال اون بود.درحالی که دستش را زیر چانه اش قرار داده بود و آرنجش را روی دسته ی کاناپه گذاشته بود،گفت:"جلوی من انقدر معذب نباش!!!...خوشم نمیاد!!!" سپس حلقه ی دستش را تنگتر کرد و سولی بشدت خجالت میکشید اما نگاهش به کیبوم افتاد که به ستون روبرویش تکیه داده بود وبا انگشتانش بازی میکرد.درهمین حال با نگاهی پر از نفرت به کیوهیون خیره شده بود.او نیز به کیبوم خیره شد و نیشخندی زد.سپس رو به سولی کرد،دست آسیب دیده اش را گرفت وآستینش را بالا داد:مثل اینکه باز اون خون آشامای بدرد نخور بهت آسیب رسوندن!!!

سولی تعجب کرده بود که کیوهیون چطوری از وجود زخمش باخبر شده است ولی بالافاصله جوابش را گرفت.اون یک خون آشام بود،بوی خونو حس میکرد واین طبیعی هستش.کیوهیون دهانش را روی زخم سولی گذاشت ولی سولی هیچ مقاوتی نکرد چون بهش اعتماد داشت.وقتی دهانش را برداشت، زخم بطرز شگفت آوری خوب شده بود.سولی با تعجب به کیوهیون خیره شد وسیوون میدانست که چه سوالی درذهنش هست، گفت:تعجب نکن!!!این یکی از قدرتهای اصیل زاده هاست که قدرت خوب کردن هر زخم رو دارن.

دوباره به کیوهیون خیره شد.(کیوهیون یه اصیل زاده اس؟؟؟...همیشه میگن اونا قویترینن!!!...تنها اونها هستن که میتونن همنوع بسازن!!!...یعنی کیوهیونم جزئی از اونهاست؟؟؟)کیوهیون درحالی که به کیبوم نگاه میکرد،گفت:متأسفانه،بعضی از اصیل زاده ها ارتشی از خون آشامهایی که قبلا انسان بودند،درست کردن.اونا همان خون آشامای درجهEهستن که غیرقابل کنترلن!!!...به همین دلیل میگم که انسانهایی که خون آشام شدن،بهتربود از اول بوجود نمیومدن!!!شکارچی های خون آشام هم هیچ کاری نمیکنن!!!

کیبوم روبروی کیوهیون ایستاد و گفت:اما اونا دارن وظیفشونو بخوبی انجام میدن!!!!

-میدونم...ولی خودشونم از بوجود اومدن درجهEها بدشون نمیاد!!!یکی از اون خون آشامها جلوشونه ولی هیچ کاری نمیکنن!!!!...مثل اینکه واقعا پارتی بازی داره!!!

کیبوم که متوجه منظور کیوهیون شده بود،تفنگش را درآورد و طرف اون نشانه گرفت اما محافظ کیوهیون تفنگش را بطرف کیبوم گرفت.کیوهیون نیشنخندی زد و روبه محافظش کرد:بگیرش پایین!!!...جای نگرانی نیستش!!!!

کیبوم بعد از اینکه عصبانیتش فروکش کرد،تفنگش را جمع کرد.بعد از مدتی ناگهان عطشش بیدارشد و بسرعت از آنجا دور شد.سولی هم بالافاصله به دنبالش دوید و اینکارش کیوهیونو ناراحت کرد.سیوون پرسید:اشکالی نداره که بهش اجازه دادی؟؟؟؟؟

کیوهیون سرش را به نشانه مثبت تکان داد ولی دوستانش بهتر اونو میشناختند.سولی به دنبال کیبوم اینطرف و آنطرف را جستجو میکرد که اونو کنار استخر،درحالی که روی زانوهایش نشسته بود،دید.بطرفش رفت،دستش را روی پشتش گذاشت و آرام ماساژ میداد.کیبوم قرصهای خونو بالا آورده بود چون بدنش آنها را قبول میکرد.رو به سولی کرد و باصدایی گرفته گفت:نمیتونم!!!...خیلی تلاش کردم ولی فایده ای نداشت...سولی...لطفا...ازم دور شو!!!!...نمیخوام...بهت...آسیب برسونم!!!

اما بدون انکه حتی فرصتی بهش دهد تا فرار کند،با دستانش اونو بغل کرد.چشمانش قرمز شد و بدنش بشدت خون تازه میطلبید.با زبانش گردن سولی را لیس زد و همین که میخواست نیشهایش را واردگردنش کند،سولی فکری به ذهنش رسید و خودش را به همراه کیبوم به آب استخرانداخت و اینکارش جواب داد.کیبوم به خودش آمد و خودش و سولی را به بالای آب برد.اما قبل از اینکه سولی چیزی بگوید،صدای شلیک تفنگی را شنید که تیرآن درست به بازوی کیبوم اثابت کرد.وقتی سرش را چرخاند مرد بلندقد و هیکلی را دید که کتی تنش بود،کلاهی بزرگ بر سرش گذاشته بود و یک چشمش را هم بسته بود.سولی بالافاصله فهمید که اون به کیبوم شلیک کرد.(یعنی اون کیه؟؟؟...یعنی اون کیه که به کیبوم شلیک کرد؟؟؟...چرا اینکارو کرد؟؟؟...میدونه اون یه خون آشامه؟؟؟)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1392/04/5 09:24 ب.ظ